محمد على مجاهدى

518

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اطفال ما ز تشنه‌لبى مرده ، وين عجب * كز ديدگان ، دو جوىِ روان در كنار ما ! آخر لباس تيره ز سر دوخت تا به پاى * بختِ سياه روزتر از روزگار ما . . . بر حال ما مصيبت خود نشمرى به هيچ * گر بنگرى شمارِ غم بيشمار ما بگسته باد سلسله نظم روزگار * كز هم گسست سلسله اعتبار ما . . . دور است راه ، خدا را بيا ز مهر * بر كن سفارش اطفال زار ما ننشست چون ز شرح تظلّم دلش ز جوش * رو در بقيع كرد و ، كشيد از جگر خروش 5 كاى مادر ! اين ضياى دو چشم پر آب توست * اين ماهىِ تپيده به خون ، آفتاب توست اين گوهرى كه سفته شد از صد هزار جاى * با نوك تير و نيزه ، عقيق خوشاب توست اين كوكبى كه آمده بيش از ستاره‌اش * پيكان كين ز شست شياطين شهاب توست اين شهسوار عرصه غم كز ركاب جان * پاى ظفر كشيده ، شهيد ركاب توست اين تاجدار كشور غربت كه متّكى است * بر تخت خاك و خون ، شه مالك رقاب توست اين جسم پاره پاره كه در ملك نيستى * خرگه كشيده ، خسروِ عالى جناب توست اين سبزه كز سموم حوادث فسرده است * ريحان دست‌پرور گلزار باب توست . . . اين سوز ناله كز جگر شعله‌ناك طبع * در ماتم حسينِ تو دارد ، ( شباب ) توست « 1 » در مديح و رثاى حضرت عباس ( عليه السلام ) مرد عاشق بىسر و سودا و سامان بايدا * در طريق سهل و سختى هردو يكسان بايدا . . . بوستان راحتش را در بهارستان تن * ناله : رعد و ، ديده : ابرو ، گريه : باران بايدا . . . ز انبيا ، از بو البشر بگرفته تا خير البشر * هر كرا شربى ز جام قرب يزدان بايدا . . . خسروِ كرب و بلا ، اندر ديار كربلا * سر به نوك نيزه ، تن در خاك غلتان بايدا اندر آن وادى كه موج فتنه خيزد فوج فوج * همچو عباسى ، رهينِ پاسِ فرمان بايدا شاه دين ، ماه بنى هاشم ، كه درگاه جلال * آسمانش ، آستانِ خيل دربان بايدا

--> ( 1 ) . همان ، ص 147 تا 150 .